می ناب
ناگفته های دلی جواهرنشان
http://javedane-ha.blogspot.com/2009/08/blog-post_7698.html سخنی از ویکتور هوگو*رماننویس، شاعر، و هنرمند فرانسوی* همراه با زندگینامه ایشان* اما در زندگی واقعی پرنسس ها پرنس ها را در آغوش می گیرند و از انها وزغ می سازند... اگر به تاریخ ایران خوب بنگریم تنها به دو اندیشمند برخورد می کنیم که جملات قصارشان بر سر زبانها افتاده و امروز در جهان مجازی به وفور از سخنان آنها بهره گرفته می شود ابتدا بزرگمهر وزیر انوشیروان عادل پادشاه ساسانی و دیگری ارد بزرگ اندیشمند نام آشنای حال حاضر کشورمان . http://javedane-ha.blogspot.com/2009/08/blog-post_2755.html کتابهایی دیگر من : همیشه به دنبال تمایز دیدگاه مردم خودمان ( بستر فرهنگی ایران از کشمیر تا مدیترانه ) با مردم شرق و غرب بودم . http://javedane-ha.blogspot.com/2009/08/blog-post_4197.html دوستان خوبی دارم الهام پاتریسیا گونو ------------------- بیوگرافی پاتریسیا گونو - شاعر فرانسوی آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت. ناگاه ستاره ای چشمک زد ، آفتاب گردان سرش را پائین انداخت ! گلها هرگز خیانت نمی کنند ای شاه بی خیال مست با توام... آیا با من مسكین خواست هست روزگاری، دامنت میگیرد آه این فقیران تهیدست تا كنون آیا كنار كودكانت نیمه شب آشفته خفتستی نه نه نه... تو بی غم و مستی تا كنون حتی برای تكه نانی پیش فرزندان خود شرمنده بودستی نه نه نه... تو بی غم و مستی كجا پای تو تا زانو به گل بوده.... كجا چشمانت از بار گناهانت خجل بوده...! شبانگه ناله دهقان پیر را كه می گوید، شنیدستی نه نه نه ... تو بی غم و مستی ای شاه بی خیال مست.... پرواز همای و همسر و فرزندانش شهریار و مهریار - اصفهان -آبان ماه ۱۳۸۸ نشان بلورین "پنجه ی عقاب" استاد شهرداد روحانی لبخندت مستدام مرد ایرانی ! می ات بی غش ! دلت شاد ! راست بگو انجا نیز هر کس خداست ! راست بگو راست بگو راست ! فردوس برینت کجاست ؟ نه نه نه نه ! توبه کنم باز ! حق با شماست !!!! قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ «1» الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ «2» وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ «3» وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ «4» وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ «5» إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ «6» فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاء ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْعَادُونَ «7» وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ «8» وَالَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ «9» أُوْلَئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ «10» الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ «11» اگر [ در ميدان نبرد ] پيروزى و غنيمت به تو رسد ، غمگينشان مي كند ، و اگر تو را آسيب و زيانى رسد ، مي گويند : ما پيش از اين تصميم خود را [ بر شركت نكردن در جنگ ] گرفته بوديم [ و احتياط را از دست نداديم ] و در حالى كه خوشحال و شادمانند [ به خانه و زندگى و به سوى امور مادى ] باز مي گردند . « 50» سوره مبارکه توبه منـم که گوشه میخانه خانقاه من است وقتی کسی مادر می شه در ۲ سال اول یه فرشته کوچولوی مامانی رو بزرگ می کنه که از معصومیت سرشاره. فرشته پاکی که بویی از دنیای مادی نبرده و برای تجربه دنیای به ظاهر پیچیده اطرافش تلاش می کنه. این فرشته کوچولو شیره جون مادرش رو می مکه. شیره ای که قرار هست سرشار از عشق و احساس باشه. با هر مک اون زن باید به معراج بره و برگرده و ثابت کنه که عرفان توی کوه های دور دست و کنج عزلتی نیست که مردها برای فرار از مسئولیت انتخاب می کنند و ادعای عرفانشون قرن ها سرگیجه می یاره. وقتی زمان خوردن شیر این فرشته کوچولو تموم می شه مادرش به سینه اش چسب می زنه که اون بدونه دوره شیرخوارگی تموم شده و اون کمی بزرگتر شده. حالا باید مثل بقیه به غذاهای بزرگترها دل ببنده و هوس کنه . وقتی نوپا گریه می کنه مادر مجبوره که بپذیره و چیزی نگه! مجبوره که سکوت کنه و تحمل کنه چون بچه باید بدونه که بلوغ غیر قابل اجتنابه این بلوغ حتی با پایان شیر بدن مادر نوید داده می شه. بلوغ کلمه ای بالغانه است که از شنیدنش لذت می برم. کلمه مقدسی که تنها به تغییرات هورمونی خلاصه شده در مغزها ولی معنایی بس ژرفتر داره ! معنایی به وسعت کلمه افاق . در هر نقطه از زمین که بایستی ما ۲ افق داریم . درنتیجه ما بی نهایت به توان بی نهایت افق داریم روی کره زمین. و این کلمه می تونه به بلوغ ارتباط داده بشه. بلوغ فکری. احساسی. جسمی. جنسی. روحی. روانی. مسئولیت پذیری و غیره که کلمه براش الان به ذهنم نمی رسه. کاش ما زن ها قدر همون ۲ سال اول عمر بچه مادری بلد بودیم. وقتی بچمون گریه می کنه واسه شیر و می خواد بچه باقی بمونه ما با تدبیر و قاطعانه بهش بزرگتر شدن رو نوید بدیم. ما زن ها طاقت اشک نداریم چون ما زن ها غیرارادی طاقت رشد دیگران رو نداریم. چون اگر بزرگ بشن شاید بهمون مجتاج نباشند و ما تنها بمونیم و دیگه عقل کل و منبع انرژی تلقی نشیم. کاش ما زن ها از محتاج بودن دیگران به محبت ناکامل خودمون خرسند نمی شدیم و بجاش از رشد اونها به خودمون می بالیدیم. کاش ما زن ها قاطعانه آفاق بلوغ رو برای دیگران به تصویر می کشیدم! قاطعانه! کاش ما شبه زن ها واقعا زن بودیم! مادر بودن مفهومی است به وسعت تمامی ثانیه های یک زن ایرانی مادر بودن مفهومی است به ازای مسئولیت در مقابل هر موجود نری مادر برای همسر. پدر. برادر و حتی همکار مادری می کنه بهشت زیر مادرانه اگر و فقط اگر زنانه عاشق جنسیت و مسئولیت خودشون باشند بی احتیاج به پاداش های نالازم وعده داده شده! الهی از ما زنان زن و مردان مرد بیافرین که تو بهترین آفریننده ای آمین! A British, an American and an Iranian died and all went to hell ای مـه صاحـب قران از بنده حافظ یاد کـن خدا کنه امسال ایرانی تر از هر سال باشه . خدایا من را به زیارت خودم نایل کن ... جاتون سبز فوق العاده بود. مخصوصا کیک های شکلاتی و ته چین ... با عشق درست شده بود. عشق رو می شد توی چشم های خیرین دید ... فضا پر از انرژی مثبت بود. می شد کامل حس کرد. ایشالله قسمت شما هم بشه برید زیارت دل های کوچیکشون ... پایدار باشید... ** علی برادرم بچه که بود یه اردک داشت. اون رو خیلی دوست داشت. می برد حموم با خودش و بعد از حموم با سشوهار اون رو هر روز خشک می کرد. می گفت می خوام تمیز بمونه. من می گفتم می میره ها. تو توی صورت من هم هر روز سشوار بگیری سنکوب می کنم. می گفت نه دوستش دارم. نشون به اون نشون که اردکه بیماری عجیبی گرفت که از چشماش یه اشک سفید رنگ خارج می شد و تعادل ایستادن نداشت و از پشت بر می گشت زمین. اخرش هم مرد و ما طی مراسمی در حیاط خونه خاکش کردیم. برادرم همیش گریه می کرد و می گفت من خیلی دوستش داشتم. این ۲ تا داستانک از زندگی من که پر از داستان های کشف نشده است من رو یاد مردها و زن ها می ندازه. وقتی قرن ها مردها با جنس زن اشنایی نداشتند و در سن خاصی یک دونه نصیبشون می شد. معلوم نیست چند تا زن به جنون رسیدند و موش ازمایشگاهی شدند تا اقایون یاد بگیرند که ارگاسم کامل تنها یک لذت برای اونها نیست. اونها باید با فیزیولوژی زن کامل اشنایی داشته باشند تا بتونند اون رو به اوج لذت برسونند. البته این خودش قرن ها طول کشیده ولی بعضی مردها می دونند و خیلی اصرار دارند که مدرن و متمدن هستند. جالبه قشری که نمی دونند اگر قهوه ساز بخرند ۶ با کاتالوگ رو زیر و رو می کنند ولی در مورد زنی که بهشون داده شده نیازی به اطلاعات ندارند. این خیلی جالبه دلم ارگاسم روح می خواد. دلم ارضای کامل روح می خواد که کار هر کسی نیست. دلم می خواد مردی نگاهم کنه روحم اسپنیش برقصه. دلم می خواد وقتی باهاش قرار دارم مثل یک دختر ۱۴ ساله همه وجودم بلرزه! چقدر روحم از ارضا شدن های ناتمام خسته شده! کیه که بدونه پیک ارگاسم روحم کجاست! کیه که نمودار بکشه و برام تشریحش کنه! این روح همیشه ناراضی من رو! اين قصيده را از آغاز تا پايان به دقت بخوانيم تا سپس دليل اهميت اين موضوع ، که نويسنده از کار ديوان «پروين» از سال 1368 تا به امروز غافل نبوده، روشن گردد. زن در ايران، پيش از اين گويي که ايراني نبود (این عین جمله استادمه: تو به لباست قدر و منزلت می دی نه لباست به تو! ذوق کردم ســــادگي و پاکي و پرهيز، يک يک گــــوهرند *** http://www.kalam.se/parvin-etesami.html آن خانم جوان، استاد پروین اعتصامی معاون کتابخانه دانش سرای عالی است. بسیار زیباست . سر فرصت بخونیدش... خونه پدری راهنمامون گفت : خب ، خونه زرافه ها و پرنده ها و حیوونای درنده رو نشونتون دادم، حالا می رسیم به خونه های پدری! سر و صداشون می اومد ، رفتیم دم اولین نرده. راهنما گفت : اینایی که اینجا می بینین پدر و مادرای معمولی ان. اینا همه جا پراکنده ن، پدر و مادرای بی آزاری هستن. تمام خصوصیاتشون رو هم نسل به نسل به هم دیگه منتقل می کنن. اون ور نرده پدر و مادر پای یه میز نشسته بودن. پدر کلاه بوقی منگوله دار و شق و رق خونگی شو رو سرش گذاشته بود، چپق درازی دستش بود و داشت می کشید و کاغذای روزنامه رو می خوند. مادره داشت جوراب پشمی وصله می کرد، حین کار میله های بافندگیش بهم می خوردن و تق تق می کردن. بچه های قد و نیم قد توی اتاق وول می خوردن: بچه بزرگه عینک به صورتش بود و داشت درس می خوند. دو تا دختر بچه برای عروسکاشون لباس می دوختن. یه پسر بچه زیر میز نشسته بود و با سنگای اسباب بازی قلعه درست می کرد. بچه کوچیکه هم دهنش تا ته باز بود و یه سرباز اسباب بازی سربی رو توش فرو کرده بود. هر چند وقت یه بار پدره سرشو بلند می کرد و بدون اینکه نیگا کنه می گفت : ادوارد، نکن. و به روزنامه خوندنش ادامه می داد. بعد مادره می گفت: آقا، بذار بچه ها بازی شونو بکنن! اینو که می گفت همه با خیال راحت به کار خودشون ادامه می دادن. رفتیم سراغ نرده بعدی. راهنما گفت: اینا پدر و مادرایی هستن که زیادی مهربون ان. اولش ما فقط پدر و مادر خونواده رو دیدیم که دور یه چیزی وایساده بودن، معلوم نبود اون چیه. با دستاشون دوره ش کرده بودن و فشارش می دادن. بعد که اونا رفتن کنار تازه معلوم شد یه بچه چاق و چله تقریبا هشت ساله س. هنوز از دست اونا خلاص نشده بود که رفت دم میز، آنی با یه دست زد تمام ظرفا رو ریخت روی زمین: دالانگ! پدره و مادره با اضطراب ریختن و هلهله کنان اونو باز به آغوش پر ترحمشون کشیدن. پدر گفت: وه که چقدر بچه م خودمختاره! مادر گفت: دیدی چقدر فرزه بچه م؟ بچه به خر خر افتاده بود، ما که نفهمیدیم از سر خنده بود یا که سرفه ش می اومد. پدر و مادره آخ آخی! کردن و بردن تو یه تخت خوابوندنش. ولی اون بلند شد و رفت توی اتاقای عقبی قایم شد. پدر و مادره می خواستن گولش بزنن: کونو کوچولو! کونو! بیا! بیا بهت شکلات بدم! کونو براشون یه شیشکی بست. ما رفتیم جلوتر. راهنمای خوبمون گفت: حالا می رسیم به پدر و مادر ملی گرا! فقط زیاد جلو نرین، ممکنه زخمی بشین! یه تیر اومد از بالای سرمون رد شد. پسرکی که اون تیر رو با نی انداخته بود یه عینک به صورتش داشت و یه لباس سربازی تنش بود. اون به محض شنیدن صدای نعره پدر، نی اش رو که سه رنگ سیاه و سفید و قرمز روش نقاشی شده بود، گذاشت رو زمین: فریدریش ویلهلم! آدالبرت! هانس اسکار! . سه پسر بچه عین برق از جاشون پردین و مث سیخ وایسادن. پدر وارد معرکه شد. مرد سالخورده ای بود با طول و عرض فراوون. آدم از دیدنش وحشت می کرد. در حال جویدن یه تیکه بزرگ نون بود. بعد از اینکه همه شو یکهو با هم قورت داد، قیافه ش از غضب مث سنگ شد. داد زد: دیسیپلین! فقط اطاعت مطلق چاره کار شماس! پسر کوچیکه جیکش دراومد: مرگ بر همه غیرآلمانی ها! پدر با صدای کت و کلفت وحشتناکش داد زد: تا وقتی ازت چیزی نپرسیدم حرف نزن! اما آفرین به تو! بعد دستاشو زد به کمرش و گفت: دیروز دوباره تو اتاقتون یه کتاب پیدا کردم! وای به حالتون اگه یه بار دیگه همچین چیزی ببینم! شماها بایست با سربازای سربی بازی بکنین! بایست کار کردن با اسلحه رو تمرین کنین! برای ورزیده شدن بایست تمرینای نظامی انجام بدین! مامانم به عنوان پرستار باهامون می آد! برای من کتاب می خونن! شلوغ چی ها! ... . توی راه که داشتیم می رفتیم هنوز صدا می اومد. راهنما برامون توضیح داد که : حالا می رسیم به پدر و مادر اصلاح طلب مدرن. پشت نرده یه عده آدمای عجیب و غریب با لباسای گونی مانند نشسته بودن. جنسیتاشونو نمی شد از هم تشخیص داد. فقط از انگشتای کمی روشن تر بعضی هاشون می شد حدودا حدس زد که اعضای مونث خونواده باشن. ولی این جوری هم باز اشتباه می شد... یکی از اعضا که به ظاهر مادر خونواده بود با ناله گفت: شارلوت-الیزابت! تو امروز از تو انبار آذوقه سیب کش رفتی. مال و منال چیز مقدسیه دخترم، چون که ماها براش زحمت کشیدیم. می خوای با هم به بررسی این عمل ناروات بپردازیم؟ شارلوت-الیزابت گفت: بله، مامان. مادر: شارلوت-الیزابت! می خوام بدونم آیا تو به ناروا بودن عملت پی بردی یا نه؟ شارلوت-الیزابت گفت: بله مامان. مادر: شارلوت-الیزابت! کسی که به ناروا بودن عملش پی می بره، ازش پشیمون می شه. تو از کارت پشیمونی؟ دختره گفت: بله، مامان. مادره گفت: دخترم ، من از سر تقصیرت می گذرم. هنوز اینو نگفته بود که جیغ کشید: پاول! پاول دم پشمالوی اسب چوبیش رو از جاش درآورده بود و داشت به عنوان کلاه گیس می ذاشت سرش. مادر که حالا دوباره خونسردیش رو به دست آورده بود گفت: پاول! اسبای چوبی هم مث تو درد رو احساس می کنن! با شنیدن این حرف دیگه این ما بودیم که خونسردی مونو از دست دادیم و با خوشحالی راه افتادیم، بریم به زیارتمون ادامه بدیم. راهنمامون گفت: اینجا خونه یه زن بی شوهره بدخلق و زورگوس. اون ور نرده یه نفر مث برق از وسط اتاق رد شد. درها محکم خوردن به هم. صداش گوش خراش زنی بلند شد: ماری! ماری! مگه من صد بار نگفتم کهنه گردروبی جاش توی کشوی سمت راست نیست؟ ماری! سبد کلیدام کو؟ ماری! کوش این سبد؟ ماری! بوبی کجاس؟ ماری! این بچه کجا رفت؟ ماری! بچه؟ سبد؟ . از کنج خونه، موجود کوچولویی که آشفته و پریشون به نظر می رسید با چشمایی بی نهایت غم زده بیرون اومد: اون یه بچه که نه، یه قربانی بود. به راهمون ادامه دادیم. راهنما در حالی که تبسم به لباس بود گفت: اینجا بایست از آقایون و خانوما خواهش کنم سر به سر مرد خونه نذارن. اینجا خونه ستمگر کوچیکه. ماها سر به سرش نذاشتیم اما حیف شد! حضرت آقا عین خروس داشت با ناز و وقار دور اتاق راه می رفت و هرچند وقت یه بار نگاهای غضب آلودی به دختر بچه کوچولویی می کرد که پشت میز ترس برش داشته بود. دخترک زیر لب زمزمه کرد: بابا امروز دوباره اوقاتش تلخه! پدر والاتبار با عصبانیت داد زد: کیه که داره در حضور من تو اتاق حرف می زنه؟ دخترک صداش بند اومد و پدره با قدمای سنگین به چرخ زدنش تو اتاق ادامه داد، انگار جایی رو فتح کرده باشه: با اون دمپایی های نمدیش. جلوی نرده بعدی راهنما گفت: آخر هم می رسیم به خونواده چسبیان. این جور خونواده ها فقط به صورت گله وار زندگی می کنن و اگه خطر مرگ هم تهدیدشون کنه باز نمی شه از هم جداشون کرد. مردم درباره دلبستگی اونا به هم داستانای شگفت انگیزی تعریف می کنن. اعضای این خونواده ها برای هم ارج و قرب کمی قائل ان، منتها با این حال، مدام با هم نشست و برخاست می کنن. نگیا کنین! نیگا کردیم، پشت نرده تقریبا هشت نفر نشسته بودن و خمیازه می کشیدن. بزرگ ترین پسر خونواده برگشت گفت: الن ساعت 10 منتظرمه. بعد با بی صبری اما یواشکی ساعت جیبی شو در آورد و نیگا کرد. دختر بالغ خانواده که 15 سالش بود، زیر لب زمزمه کرد: آخ که چقدر دلم می خواست امروز برم تئاتر! حوصله آدم توی این خونه سر می ره! حالا خوبه خودشم جزو اونا بود! پسر دبیرستانی خونواده گفت: امروز تو خیابون بین قرمز! و آبیا یه دعوای حسابی می شه. خلاصه وقتی همه یه چیزی گفتن، پدر خونواده نگاهی تو جمع کرد و گفت: برای من هیچی قشنگ تر از این نیست که همه بچه های دلبندم این طور دورم جمع باشن. بچه جونا، برای شماها چی؟ همه یه دهن دره کشیدن. بعد دیگه راه افتادیم که بریم. همین که داشتیم می رفتیم بیرون، از راهنما پرسیدیم: شما اینجا اینهمه چیز نشونمون دادین، اما ... چه جوری بگم... . راهنما گفت می خواین بگین مگه پدر و مادر معقول وجود نداره؟ گفتم: آره، یه چیزی شبیه این می خواستم بگم. آروم برگشت بهم گفت: بیاین بریم! دستمو گرفت و از محوطه خونه های پدری بردم بیرون توی پارک. دیگه غروب شده بود. درختا توی باد خش خش می کردن. گفت: دنبالم بیاین! رفتیم تا رسیدیم به یه خونه سفید کوچیک. پاورچین پاورچین به اون خونه نزدیک شدیم. نه کسی ما رو می دید و نه کسی صدامونو می شنید. جلوی خونه یه زن جوون مو بلوند نشسته بود که چشمای فوق العاده بانمکی داشت. جلوش یه پسر بچه کوچولو داشت توی ماسه ها هل هلکی اسباب بازیشو جمع می کرد. پسرک یه شیکم فسقلی و توپولی داشت. روی سرش هم عین بچه پرووها یه کاکل در آورده بود. وحشتناک نفس نفس می زد، آخه کلی کار بایست می کرد. بعد زن جوون بلند شد و رفت توی خونه و از اون جا صدا زد: پیتر! پیتر! پیتر در حالی که از شادی جیغ می کشید، تلو تلو خوران می رفت تو خونه. به راهنما نیگا کردم. اون سری تکون داده و آهسته گفت: اینا خونواده من ان . اینارو کسی جایی حبس نمی کنه. بخشی از کتاب : بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن! نوشته کورت خولسکی مترجم محمد حسین عضدانلو چاپ اول زمستان 85 چاپ ششم پاییز 88 انتشارات افراز
نکته مهم در مورد این دو متفکر کشورمان آنست که هر دوی آنها پرورش یافته یک ناحیه از خراسان بزرگ هستند یکی در مرو و دیگری در شیروان که فاصله این دو شهر بسیار اندک است هر چند مرو از کشور ما جدا شده و امروزه بخشی از استان ماری ترکمنستان می باشد .
در این مجموعه مختصر سعی کرده ام جملاتی از این دو اندیشمند برتر ایرانی را در کنار یکدیگر قرار دهم . با دقت بر روی هر جمله می توان به غنای دانش و خرد ایرانی پی برد .
سیما زند
http://kandokave.persianblog.ir
1- پندار متفکرین
2- رازهای ارد بزرگ و پائولو کوئلیو
تا رسیدم به مطلبی از دکتر محمد مسعود تاجیک که : (( در واقع متفکرین جوامع مانند کانون تجمع نور یک ذره بین هستند .
با شناخت آنها می توان به هزاران طول موج انعکاس یافته از فرهنگ ملل دست یافت .
بطور مثال شناخت درست و اندیشمندانه فلسفه ماکیاول در غرب می تواند ما را به چرایی استعمارگری و همچنین بدخویی غرب رهنمون سازد.
شناخت درست عقاید فرانتس فانون می تواند بسیاری از مجهولات در آفریقا و بخصوص سرزمین الجزایر را به ما نشان دهد .
شناخت درست سید قطب در مصر می تواند بخش بسیار بزرگی از عقاید مذهبی مردم مصر را برای ما روشن و آشکار سازد.
شناخت درست تاگور فیلسوف هند می تواند ما را با روح حاکم بر این کشور آشنا سازد... ))
دکتر محمد مسعود تاجیک کلید را به من دادند ! از این رو " کنفوسیوس " را از شرق انتخاب کردم
و از غرب " وین دایر " و از منطقه خودمان هم متفکری جز " ارد بزرگ " مقبول نظرم قرار نگرفت .
حالا در این مجموعه از هر یک 72 جمله انتخاب کرده ام .
فکر می کنم با قیاس آنها به نکات ارزشمندی می توان دست یافت .
خوشحال می شوم نظر شما مخاطب محترم را نیز بدانم .
از همه شما سپاسگزارم .
سیما زند
http://kandokave.persianblog.ir
شکاف بین فرهنگ عرب و یهود موزیکی که پدرش او را با ان اشنا کرد. خورشید و کودکان الجزایر..... : خود حمل ميکرد
از زمان جوانی گیتار میزد و بلاخره به ارکستر ریموند لریس پیوست.با این وجود بخاطر تامین معاش شغل معلمی را انتخاب کردولی به کار یاد گیری موزیک ادامه داد.
کودکان همه ی کشورها
ای کودکان همه ی کشورها
دستان ستم دیده ی خود را بگشایید
بیافشانید بذر عشق را
و بیافرینید زندگی را
ای کودکان همه ی کشورها، از همه ی رنگها
در دلهای شماست کلید خوشبختی
در دستان شما خواهد بود
فردازمین ما
برای خروج از تاریکی ها
و آرزو برای دیدار روشنایی درچشمان شماست
که زنده است به زندگانی
بخشکانید اشکهایتان را
زمین بگذارید سلاح را
و بسازید بهشت جاودان را
بیاندیشیم به گذشته ی اجدادمان
و به عهدهایی که هرگز به ان وفا نکردند
حقیقت، دوست داشتن بدون مرز است
و هر روز بیشتر از دیروز
زیرا که خرد و پرمایگی را
یک آدرس بیش نیست: بهشت
انریکو ماسیاس
گاه به گاه
انها را می بينم
اما گاهی
چنان ازرده دل میگردم
که بایستی فاصله بگیرم
طبیعت مرا صدا میزند
تنها سگم همراه من است
باهم به جنگل میرویم
دوست دارم به صدای باد
گوش فرا دهم
علفهای خیس را
زیر پا له کنم
قارچهای وحشی را بچینم
پرندگان و قمریان را
به تماشا نشینم
و ستایش کنم
شکوه دنیایی جذاب و گیرنده را
هر صدایی مرا به خود می اورد
برگی که بر زمین می ریزد
صدای زمزمه ی آب
آواز یک کبوتر
تمام صداهای جنگل
از هماهنگی مطبوعی بر خوردارند
صدای ضربان قلبم را می شنوم
که همآهنگ با طبیعت میزند
احساس ارامش می کنم
در جسم و در روحم
به خانه باز میگردم
در میان اتومبیلها
پاتریسیا گونو
شاعر
سعی تو
تیره میسازد
اثرت را
بجای محصور ساختن خود
از آغاز روز
برای سرودن شعری
با قافیه ی مخملی
نورانی گردان زندگیت را
بیشتر و بیشتر لبخند بزن
گلهای سپید یاس را تنفس کن
با پرندگان وحشی هم آواز شو
کودکیت را بیاد آور
همراه با نوای دهل
ترس را خفه کن
و بذله گویی را زنده ساز
روی شاخ و برگ خاک
انجایی که روح میخشکد
روی درهای دلتنگی
شاعرمینویسد
در سایه ی شکست هایی که در سکوت میزیند
بین خنده و خواهش
کلمات، طعام نویسنده است
برای بیان خاطرات انبوهی که
عطراگین میسازد
روحش را
و شورانگیز
شعرش را ![]()
پاتریسیا گونو شاعر فرانسوی در حادثه ای در جاده جان خود را از دست داد. افسوس که استعداد نویسندگی او از زمان مرگش کشف شد. وی هر کاری را شروع می کرد در ان موفق بود ولی خیلی زود از ان خسته می شد و همیشه بدنبال چیزهای تازه می گشت. ولی نمی دانیم چرا از شرکت در کارگاه های شعر در اینترنت خودداری می کرد. نبوغ ادبی او جزو اسرار است. خوشبختانه شعر های ممتاز او را در دست داریم.
![]()










که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
دعای پیر مغان ورد صبحگاه مـن اسـت
گرم ترانـه چنگ صبوح نیست چـه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من اسـت
ز پادشاه و گدا فارغـم بـحـمدالـلـه
گدای خاک در دوست پادشاه من اسـت
غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه مـن اسـت
مـگر بـه تیغ اجل خیمه برکنـم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نـهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من اسـت
گـناه اگر چـه نـبود اختیار ما حافـظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
The British said:
I miss England ; I want to call England and see how everybody is doing there....
He called and talked for about 5 minutes...
Then he said: well, devil how much do I owe you for the
phone call?
The devil goes five million dollars...
Five million dollars!!!
He made him a cheque and went to sit back on his chair....
The American was so jealous, he starts screaming, me too I want
to call the United States , I want to see how everybody is
doing
Too....
He called! And talked for about 10 minutes, and
then he said: well, devil how much do I owe you! For the
phone call?
The devil goes ten million dollars...
Ten million dollars!!!!! ! He made him a cheque and went to
sit back on his Chair...
The Iranian was extremely jealous too...
He starts screaming and Screaming, I want to call
Iran too, I want to see how everybody is doing there too, I
wanna talk
to everybody...
He called Iran and he talked for about twenty
hours, He was talking and talking and talking
Then he said: well, devil how much do I owe you for the
phone call?
The devil goes:
One dollar...
ONLY ONE DOLLAR?!!!!! !!!!!!!!! !
The devil goes: yes, well...
From hell to hell,
it's local !!!!
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنـم
تا دعای دولـت آن حسـن روزافزون کـنـم
سعدی

کلی مهمون دارم برای شب یلدا و کلی ایده ...

پيشهاش جز تيرهروزي و پريشــــــاني نبود
زندگي و مــرگش اندر کنج عزلت ميگذشت
زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زنداني نبود
کس چو زن، انـــدر سياهي قرنها منـــزل نکرد
کس چو زن، در معبــــد سالوس قــرباني نبود
در عدالتخانـــهي انصاف، زن شاهـــد نداشت
در دبستان فضيــــلت، زن دبستـــــــاني نبود
دادخواهيهــــاي زن ميمانــد عمري بيجواب
آشکارا بـــــــود اين بيـــــداد، پنهـــــــاني نبود
بس کسان را جامه و چوب شباني بود، ليک
در نهـــادِ جمله گـــرگي بود، چــوپاني نبود
از بــــــراي زن به ميــــــدا ن فــــراخِ زنــــدگي
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميــداني نبود
نـــــور دانش را زچشم زن نهـــان ميداشتند
اين نـــدانستن ز پستي و گرانجـــــــاني نبود
زن کجــا بافنــده ميشــد بينخ و دوک هنــر
خــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقاني نبود
ميـــوههاي دکّـــهي دانش فراوان بــــود ، ليک
بهـــــر زن هــــرگز نصيبي زين فـــــراواني نبود
در قفس ميآرميد و در قفس ميداد جان
در گلستان، نام از اين مـــــرغ گلستاني نبود
بهـــــر زن، تقليـــد تيه فتنه و چــــ اه بلاست
زيرک آن زن کاو رهش اين راه ظلماني نبود
آب و رنـــگ از علم ميبايست شــــرط برتري
بـــــــــا زمـــــرّد ياره و لعل بـــــــدخشاني نبود
جلوهيصدپرنيان ، چونيک قبايساده نيست
عزت از شايستگي بود، از هوســــــراني نبود
ارزش پوشنده، کفش و جامـــــه را ارزنده کرد
قــــدر و پستي، با گـــراني و بـــــه ارزاني نبود
)
گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کاني نبود
از زر و زيور چه سود آنجا که نادان است زن
زيـــــور و زر، پــــردهپـــــوشِ عيب ناداني نبود
عيبها را جامهي پرهيز پوشاندهست و بس
جامـــــهي عجب و هـــ وا، بهتر ز عرياني نبود
زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
پـــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
زن چو گنجور استو عفت،گنج و حرصو آز،دزد
وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبـــــــــــانی نبود
اهـــرمن بر سفرهی تقو ی نمیشد میهمــــان
زان که میدانست کان جا، جای مهمانی نبود
پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
تـــــوشهای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـــرده میبایست، امـا از عفاف
چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
شهنمیشد گردر این گمگشته کشتیناخدای
ســــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود
بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید
مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود
| Design By : Night Skin |




